Wednesday, November 24, 2010


این روزها احساسات عجیبی به سراغم میاد!به طور مثال یک حس دل تنگی شدید نسبت به یک چیز یایک فرد پیدا میکنم  حتی در موارد شدید تراین  حس دلتنگی به افرادی که اصلا نمی شناسم هم سرایت و بروز میکند.
دیشب داشتم کار جدید رضا یزدانی که تازه روانه بازار شده را گوش میکردم،اسم کار هم(ساعت25شب ) است ..در کل من از رضا یزدانی خوشم میاد چرا..؟! چون نظرم من به نظر ایشان نزدیک تر است!
این آدم یک جورایی حرف دل من وامثال من رو میزند علتش هم میتواند عوامل گوناگونی  داشته باشد.. مثال میزنم، مثلا یک جورایی هم نسل بودن اینجا خیلی دخیله..داشتن نوستالژی هایه مشترک،بین یک تیپ یاشاید یک گردان..!! از یک نسل ..مثل خیابان لاله زار..کافه نادری..درسته همه اینهارو همه ما  میشناسیم ولی شاید بعضی شرایط باعث بشه این چیزها برای یک سری از افراد بر جسته تر جلوه کند بحث من هم دقیقا درباره این تیپ است که جناب یزدانی هم سرتیپش است..البته این سوتفاهم پیش نیاد که بنده بخوام کار ایشان رو نقد کنم نه..!اصلا در صلاحیت من نیست .. بحث من سر یک سری مفاهیم ویک تیپ شخصیتی ازیک نسل است که اتفاقا خودم هم جزو این گروهم.. البته شاید فکر کنید من دارم از دهه 40صحبت میکنم.. نه من خودم دهه 60تی هستم،فقط یک خورده شیرین تر..! نکته قابل توجه درباره جماعت ما اینه که نوستا لژی هایمان را بر ویرانه خاطرات یک نسل قبل تر از خودمان بنا کردیم..یک زمانی  برایه یک نسلی جایی مثل خیابان لاله زار..یا یک مکانی مثل کافه نادری،نادری ولاله زار بود وبه اون اسم اسطوره شد..آیا به جز این بود که نسل ما پا به ویرانه این اسطورها گذاشت..و از فرت بیچارگی که به او تحمیل شد ه بود وآن حس لعنتی پوچی که وادارش کرد با تکه چوب ،پاره آجر وهرچه دم دستش آمد، ماکتی هرچند کوچک وکودکانه وزیبا به تلافی تمام ویرانهای عظیمی که برش تحمیل شد بسازد..
بگذارید یادی هم از عمو هوشنگ بکنم ، عمو هوشنگ دوست پدر بزرگم بود..یکی از افرادی که حضور پر رنگی در زندگی دوران کودکی من داشت، خاطرات زیادی ازاو دارم.. پدر بزرگم مثل اکثر افراد یک پاتوق برای خودش داشت که عصرها  با دوستانش اونجا دور هم جمع می شدند ، که عمو هوشنگ هم پایه ثابت این اکیپ بود..می نشستند بحث میکردند ، چایی، میخوردند، شطرنج بازی میکردند و.. یک روز من تو عالم بچه گی رفتم تو اکیپ اینا نشستم ویه غلطی کردم هوس کردم یک دست شطرنج با اینا بازی کنم.. خیلی بچه بودم حدود شیش سالم بود.. بجز عمو هوشنگ یک آقای دیگه هم تو اون جمع بود که ظاهر خاصی داشت،پیرمردی بود نسبتا چاق وسط کله اش طاس بود ولی موهای کناری وپشت سرش همیشه مرتب و نسبتا بلند بود کت شلوار بلوطی رنگ قشنگی می پوشید ویک کروات قهوه ای داشت، رنگ شیشه عینکش هم قهوای میزد کلا یارو ستش جوربود، صورتش هم همیشه اصلاح شده بود نیم کیلو هم قب قب داشت که همین غب غب یک بار جونش رو نجات داده بود چطور؟! میگم.. مادر بزرگم تعریف میکرد  که این بابا زمان شاه از اعضای جبهه ملی !! بوده و ازدوستای دکتر مصدق،  وقتی کودتا 28 مرداد میشه این بابا رو می گیرن ومی برن اعدام کنند ولی هرچی  طناب میندازن دور گردنش که خفش کنند خفه نمیشه بخا طر همین غب غبش ..
خلاصه ما شطرنج رو چاق کردیم وقرار شد با این یارو بازی کنیم آقا اینم نه،گذاشت، نه برداشت تو دو حرکت زد خوار شاهمون رو گاهید..من بچه بودم، خورد تو ذوقم! دستا مو گذاشتم روصورتم و زار،زار گریه کردم..ودر عین ناباوری از لایه دو دستم وقاطی اشکهام می دیدم که انگشت اشاره اش روبه سمت من گرفته وبااون یکی دستش داره می کوبه روشکمش وهای های داره میخنده، غب غبش هم تو هوا داشت تکون میخورد..!!
پدر بزرگ هم همین طوری زیر چشمی داشت نگاه می کرد بلاخره اون هم یک آدمی بود شاهنشاهی !خیلی بهش زور آمده بود  دودقیقه پیش یارو زده دهن شاه و نوه اش روصاف کرده بود، حالا هم داشت های های بهشون میخندید، ولی کاری هم از دستش ساخته نبود!! فقط این وسط می موند عمو هوشنگ که یک آدمی بود به گفته مادر بزرگم : تو جوانی هاش تو لاله زار همه رو زده بود یک سری روکشته بود وخیلی مرد بود!
خلاصه عمو هوشنگ بادودست بزرگش من را بقل کرد وگذاشت رو پاهاش وحسابی دل داریم داد تا گریم بند آمد..
یک روز که داشتم با مترو برمیگشتم یک آقایی کنارم نشسته بود نمیدونم چرا فکر میکردم شبه خودمه بی مقدمه شروع کردم باهاش صحبت کردن جوری باش صحبت میکردم که هرکی نمیدونست  فکر میکرد سالهاست باهم دوستیم، موقعی که قطار رسید به ایستگاه دروازه دولت خدا حافظی کرد م وپیاده شدم ، وقتی ترن بنا به حرکت گذاشت ته دلم لرزید تا آخرین لحظه داخل ترن رو نگاه میکردم وقتی رفت و توتاریکی تونل ناپدید شد احساس کردم که چه قدر دلم داره براش تنگ میشه..
ازایستگاه  دروازه دولت چند قدم پیاده آمدم ، بی هوا خودم رو سر لاله زار دیدم نگاهی انداختم خلوت بود سگ پرنمی زد.
تامیدان فردوسی پیاده  رفتم همه مغازه ها بسته بودند به جز داروخانه رامین وآ بمیوه فروشی بهاران، نگاهی به مجسمه فردوسی انداختم، دیدم انگاری دلم برای او هم خیلی تنگ شده..
پیچدم تو خیابون ایرانشهر، دقیقا فهمیدم دلم برای همه چی تنگ شده. مخصوصا برای خودم.. دقیقا روبروی پاتوق پدربزرگم بودم. ولی نه پدر بزگی بود، نه عموهوشنگی و فقط اون یارو جبهه ملیه بااون غب غبش روبه روی من ایستاده بود وبه من که داشتم گریه میکردم های های می خندید ومی گفت: عجب دور باطلی شده وتو هم افتادی توش..!!

No comments:

Post a Comment