Wednesday, January 5, 2011

چنین کنند مردگان

این جا یک خاصیت عجیب و غریبی که دارد این است که کسی نمی میرد! اگر هم بمیرد، یک هفته بعد دوباره سرو کلش پیدا میشود! نمی دانم شاید عزرائل هم زده تو کار وسیقه!
هوا کمی بهتر شده برف و باران واین چیزا... بهتر است از سرمای خشک، این طور مواقع هم جای بهتر از کافه نمی شود پیدا کرد، بنابر این میروم به همان سمت...
این کافه ما خیلی مکان جالبی است، بنا به دلایلی نمی تونم  زیاد توصیفش کنم انشا الله خودتون تشریف میارید  وخوشتان میاید ما راهم زیارت می کنید!
آقای فلزی را یادتان هست ر.ک(عاشق شدن چه آسان) توضیح می دهم خدمت عزیزانی که ایشان را نمی شناسند،ایشان اصلا آدم نیستند! یک جعبه دنده فولادی هستند! که از تو موتور ماشین دوست من به نام وحید بیرون آمده وبا کتک کاری وگاز گرفتن وپرتاب بعضی اشیا اصرار دارند خودشان را آدم جلوه دهند... چند وقته که به فلسفه اسلامی خیلی علاقه مند شده وبه دین اسلام گرویده چند وقت پیش هم رفت مکه وحالا شده حاج آقا فلزی، وقتی داشتم توراه ازسر کوچه شان رد می شدم دیدم پلاکارد زده اند وبزرگ نوشته اند: مقدم حاج محمود فلزی را خیرمقدم عرض می کنیم...!!
بگذریم هنر بی جانم عود کرد! میرسم درکافه یک راست می روم داخل، از بدو ورد سنگینی نگاهی آزارم میدهد، عزرائل دارد قهوه میخورد و زیر چشمی زل زده است به من، اعصابم بهم میریزد!
یک راست میروم سر میزش...میزنم رو شونش ومی گویم:ببین به جون مادرم یک دفعه دیگه فقط یک دفعه دیگه این جوری به من زول بزنی اینقدر می... که صدا سگ بدهی، دور من یکی را خط بکش!
کمی نگاهم کرد وگفت:نه! کاریت ندارم چشمات قشنگ بود داشتم نگاهت می کردم.
گفتم:آره!  
گفت:آره...! بعدش هم داسش را برداشت و از کافه رفت بیرون...
رفتم سر جای همیشگی نشستم تا رفیقم صاحب کافه آمد ، گفتم یک کافکا (نوعی قهوه که در این کافه سرو میشود) هم برای من بیاورد، خلاصه تا قهوه را آورد و خودش آمد سر میز بنشیند دو کلام حرف بزنیم وحید با آن کله کچلش آمد تو کافه بالا سرمن!
خیلی عصبی بود! دائم لبش را گاز می گرفت ودست به کله کچلش می کشید...
 رو کرد به من وگفت: تو به این پسره که اینجا نشسته بود چیزی گفتی!
گفتم: خوب! آره...
یک دونه با کف دست زد رو کله کچل خودش یکی دیگر هم رومیز... بعد گفت:ای بابا! ما از دست شما چی کار کنیم ، فامیل ماست چرا ...شعر بهش گفتی.
گفتم: به مولا منظوری نداشتم!
وحید نگاهی به من کرد وگفت:به مولا!؟ گفتم: مولا! گفت: مولا...گفتم:مولا؟ گفت: به مولا  قول بده برویم از دلش در بیا وریم...
خلاصه با وحید رفتیم سراغ طرف، روبوسی واین حرفا... سه تای برگشتیم کافه، سه تا کافکا سفارش دادیم ونشستیم از خاطرات گذشته صحبت کردیم فقط جای خودش خیلی خالی بود! مولا را می گویم...
حواسم رفت به مشتری دیگه کافه که اون کونج کنار پنجره روبرویه کتاب خانه نشسته بود ودرحالی که پیپی به لب داشت دوتا دستش را از سر پنج انگشت به هم چسبانده بود وداشت بیرون را نگاه می کرد ودر افکار خودش فرو رفته بود...
آره میشناختمش قبلا 13 سال نخست وزیر بوده! سی سال پیش هم تیر بارانش کرده بودند...

Monday, December 27, 2010

پیکان نخست وزیر

زمستان هم سر وکله اش پیدا شد، ولی چقدر بی سر وصدا! تواتاقم نشسته ام ودارم با ادواتی مثل کتاب ومجله ویک دستگاه قراضه به نام کامپیوتر وقت را میگذرانم، به عصر فکر می کنم به این که وقت  را در آن بخش روز چطور بگذرانم .آخه زیاد هم خانه ماندن بیش از حد کسل کننده است.
 قرار است تا یک ساعت دیگر یکی از بچه ها بیاید اینجا، آدم خاصی است! یک جورای تو کار عتیقه جات وهر چیزی که به گذشته دورمربوط بشود است. چند سال پیش یک مقدار پول از من قرض کرد بعدش هم قیبش زد! تاحالا که دوباره سر کلش پیدا شده!
همین جورکه داشتم برای خودم حال می کردم  درزدند، رفتم دم در دیدم بله! آقایه زرنگ تشریف آورده اند. تا من را دید پرید بقلم، ماچ بوسه واین جور حرفها... بعدش گفت: بیا بریم دم در میخواهم یک چیزی نشانت بدهم. خلاصه رفتیم پایین...
با دست یک پیکان سورمه ای را نشانم داد، رفتم جلو کمی نگاه کردم، خیلی تمیز بود هم بدنه هم داخلش، موتورش هم یک نگاهی انداختم... سالم مثل عسل!
نگاهی به زرنگ انداختم وگفتم:این را از کجا پیدا کردی! خندید وگفت:حقیقتش این پیکان مال یکی از نخست وزیرهای شاه بوده بعد انقلاب هم می گیرند این بابا رو اعدام می کنند! این ماشین هم توی یک سوراخی قایم کرده بود! که حالا ما پیداش کردیم!! آوردم خدمت شما...آخه یادمه قبلا یک حسابی باهم داشتیم ولی حقیقتش نقد نداشتم بیارم خدمتان گفتم این را پیش کش کنم بلکه بی حساب بشیم!
کمی فکر کردم... بد نبود کاچی بعض هیچی!خودم هم خوشم آمده بود!
گفتم: باشه سویچ را بده.گفت: روشه! گفتم: پس هیچی میتوانی گورت را گم کنی!! او هم فلنگ را بست ... ولی همین که آمد برود گفتم: کارت سوخت هم را  رد کن بیاد انگار تو جیبت جا مانده، رنگش پرید! گفت: بله!..
کارت را درآورد گذاشت رو ماشین ، بعد هم که خاست جیم بشه دویدم یک لگد جانانه نسیب با سنش کردم وگفتم: برو گم شو دیوث پدر، اون هم مثل گوزن فرار کرد...
عصر که شد دیگر نگران این نبودم که باید چیکار کنم، یک راست رفتم نشستم پشت پیکان نخست وزیر وگازش را گرفتم رفتم سمت کافه... وای نمیدانید چه حالی میداد آخه این فقط یک پیکان تمیز معمولی نبود بخشی از تاریخ معاصر بود، یک حالی می کردم وقتی به این ماشین دنده میدادم ، دنده میخورد مثل انار!مثل شب اول زفاف!...
تا رسیدم ماشین را پارک کردم جلویه پنجره کافه ودویدم رفتم داخل وشروع کردم به عربده زدن که بیاید ببینید چی گرفتم!
همه هم فنجون قهوه به دست سیگار به  لب دویدن دم پنجره وشروع کردن به عر زدن!
خلاصه تا شب اونجا بودم وداشتیم بابچه ها درباره این نخست وزیره که ماشینش را صاحب شدم صحبت می کردیم...
 دیگه شب شده بود وباید بر می گشتم ، رفتم پشت پیکان نشستم وگازش را گرفتم.
بازهم رفتم توفکر... به زمستانهای مسخره چند سال گذشته! حال آدم را بهم میزنند، نه برفی نه بارانی...
بعدش کمی به خودم دل داری دادم گفتم:زمستان امسال تازه شروع شده! خیلی مانده تا آخرش! حتما یک خبری میشه!
به خودم که آمدم دیدم تویه جاده کوچک قدیمی هستم جلوم دوتا گاری لبو و باقالی فروشی بود، یکی این بر خیابان اون یکی هم آن بر خیابان، نمیدونم این جا کجاست! بعد این که از کنارشان رد میشوم میزنم رو ترمز، همه چیز توتاریکی غلیظ زمستان فرو رفته  وبرای دیدنشان باید کمی بیشتر زور زد، فقط اون دوتا گاری لبو و باقالی فروش هستند که با معرکه نور تند چراغ زنبوری وبخار شیرین لبوو بوی گلپر وباقالی  درهوایه سرد بد جور تو چشم میزنند!
از تو آینه به عقب نگاه می کنم ، گاری لبو فروش پشت سرم وسط آینه قرار دارد، وبساط باقالی کنارم آن طرف خیابان قرار گرفته،از پنجره شاگرد که نگاه می کنم به زحمت یک دیوار خشتی داغان را می بینم که قسمتی از آن هم فرو ریخته است وپشتش پراز دار درخت است اکثرا هم خورمالو اگر  آدم کمی بیشتر دقت کند می تواند لایه آن سیاهی شاخه ها خورمالو ها را ببیند، یک در باغ هم اون طرف خیابان دیده میشود زنگ زده است ولی میشه فهمید که قبلا رنگش آبی بوده یک عالمه قفل زنجیر هم بهش آویزان است
پوزه سگی هم از زیرش بیرون زده است که فقط منتظر این است که کسی رد بشود تا بتواند با صدایه نکره اش پارس کند...
 راستش داشتم فکر می کردم کدامین انتخاب، باقالی یا که لبو؟ این آهنگ کورش یغمایی هم صفایی داده بود به این فضا!(غم میون دوتا چشمون قشنگت..) لبو بهتر بود! رفتم پاین
 لبو فروش که مرا دید دستهایش را بهم کوبید وبا صدایه مسخره ای شروع کرد فریاد زدن که :آی لبو داغه ..لبو.. رفتم کنار گاریش ایستادم چپ چپ نگاهش کردم! گفتم: واسه کی داد میزنی... منم اینجا وخودت واون یارو هم کارت اون بر خیابان واون مشتریش! واسه چی کوش ما و کو.. خودت را پاره می کنی! ... یک خورده لبو بده!
کمی مرا نگاه کرد ولبخندی زد، یک بشقاب ملامین گذاشت روبروم با یک چنگال ویک تکه لبو هم از وسط سینی برداشت وگذاشت تو بشقاب، نگاهی به لبو انداختم حسابی داشت بخار می کرد می دانستم اگه  الان یک تیکه از آن را بگذارم دهانم  خواهم سوخت! واسه همین هم کمی نگاهش کردم آخه میدونید بعضی خوراکی ها هستند که  ظاهرشان مهم تر از مزه شان است! بعد هم آرام آرم با چنگال شروع به تیکه تیکه کردنش کردم!
همین جوری که تو این حال وهوا بودم زل زدم به گاری که اون بر خیابان بود، به پیر مرد تقریبا چاقی که داشت با اشتیاق باقالی می خورد،  پشتش به من بود، برای همین صورتش را نمی دیدم،  هرز گاهی هم دست از خوردن بر میداشت وبه این طرف وآن طرف نگاهی می انداخت.،تااین که با قالی ها تمام شد! آب ته کاسه را هم هورت کشید! بعد سرش را برگرداند...آره زیاد تعجب نکردم آخه تو دنیای من این اتفاقات زیاد پیش میاد!
خودش بود نخست وزیر با اون گل ارکیده، وپیپ مشهورش که تازه مشغول روشن کردنش شده بود! دوسه پوکی به پیپش زد تا که چشمش افتاد به پیکان... خیره ماند نگاهی به دو طرف انداخت، بعد دوید رفت تو ماشینش نشست وکازش را گرفت رفت ودرسیاهی زمستان غیبش زد...
آرام با چنگال یک تکه لبو برداشتم وخوردم! نگاهی به لبو فروش کردم که داشت با ملاقه آب لبوهای کف سینی را جمع می کرد و می ریخت رویه لبوهایه سر سیخ! ومی گفت: ای بابا عجب دور باطلی شده ما هم افتادیم توش ای  امام رضا نجاتمان بده!
تذکر: دوستا ن اگر نظر خاصی داشتن ومایل به در میان گذاشتن آن با بنده حقیر بودند به غیر از گذاشتن کامنت میتوانند به آدرس ایمیل بنده    whiteeaglh.k@gmail.com  مراجعه کنند...                   

Wednesday, December 22, 2010

اندر کرامات شیخ ما

روایت امشب درباره یک مجلس شب نشینی کوچک به اتفاق شخصیت های است که این چند وقته در نوشتهای وبلاگم پا به عرصه حضور گذاشته اند...
و باعلم به این موضوع که شاید بعضی از دوستان بنا به دلایل متعدد آشنایی با این گونه افراد نداشته باشند به صورت مختصر به معرفی این افراد میپردازم.
1.حاج آقا زولمکانی:پیرمردی باریش وموخیلی خیلی بلند وسفید ولباس سفید بلند آدمی است که در علم ومعرفت بسیارجلو رفته وحالا هم دیگر کسی دراین عرصه جلودارش نیست یک جور درویش است رهبریک نوع فرقه فکری که طرف داران زیادی هم دارد قابلیت هایه زیادی هم به واسطه همین علم ومعرفتی که دارند درشان به وجود آمده ،مثلا از یک جا غیب میشوند و درجای دیگر ظاهر میشوند! یا اینکه به صورت هم زمان در چند جا حضور دارند، این بابا همه کتابهای جهان را ازحفظ بلد است!
یا اینکه سیگار را بکشد ودودش را ازکوشهایش بیرون بدهد!
2.علی رضا:32  ساله دوست من و شاگرد آقای زولمکانی قد بلندی دارد ریش بلند وموهای که دمب اسبی ازپشت میبندد،پیرو مکتب حضرت استاد است ونزد ایشان آموزش میبیند قابلیت های هم برای خودش دارد!مثلا با تمرکز میتواند اس ام اس بفرستد!
3. پرنیان:پسرخاله حاج آقا حدود 45 سال سفید رو کمی چاق با مو وریش بلند!
4.ماندانا:38 ساله صاحب دو فرزند به نامهای بهاره18 ساله وامیرعلی5 ساله وهمسر آقا مهدی40ساله...
5.وحید: 28 ساله همسایه ماندانا اینا..صاحب یک ماشین 8سیلندرآمریکایی ، کملا هم کچل است...
6.آقای فلزی: یک جعبه دنده فولادی ساخت آمریکاست که از توی موتور ماشین وحید بیرون آمده!گاز هم میگرد ولی خیلی وحشی نیست! مثلا چیزی مثل قندون را به طرف کسی پرت نمی کند!
رو کاناپه ولو شده بودم وداشتم روزنامه می خواندم یک مقاله از نیکولا سارکوزی ریس جمهورفرانسه! تلفن زنگ خورد!...گوشی را برداشتم، ماندانا بود!  گفت: سلام،یلدا کجایی؟! گفتم:آه،منزل یکی از دوستان آنجا دعوتم.گفت: وای ...حیف شد می خاستم بگم بیای اینجا شب دورهم باشیم! وحید هم گفتم بیاد...گفتم: دیگه ببخشید! صدایه بهاره را از اون ور خط میشنیدم که از مادرش می پرسید نمیاد؟ که یک دفعه دیدم حاج آقا زولمکانی آمد رویه خط وگفت:لازم نیست!شمابیاید اینجا بروید منزل خواهرتان ما هم میایم آنجا!بعد هم قطع کرد( به شما که گفتم استاد قدرتهای عجیبی دارند می توانند در جاهای که نیست حضور داشته باشد یا بیاد رویه خط تلفن و... از این جور کارها) ماندانا گفت:این کی بود؟! گفتم: زولمکانی...گفت:همان زولمکانی مشهور!گفتم: آره ، شنیدی که شب می آیم خونتون! صدای نفس نفس زدنش را می شنیدم آخه بابا یارو خیلی گنده است! انگار به شما یک دفعه بگن امشب خاتمی داره میاد خونتون! محمد را میگم ،نه احمد را اگه احمد دشون باشه باید همون شبانه بار کنید از اون محل برید!
شب زود تر رفتم اونجا یک سری مثایل بود که باید رعایت می شد، آخه حاج آقا در بعضی موارد خیلی سخت گیر بود...! یادمه بعضی وقتها که اشتباحی از علیرضا وپرنیان سر میزد جفتشون را میداد فلک میکردند...
وقتی رسیدم تقریبا همه چیز منظم بود، آجیل، هندوانه،انار،و... فقط یک مشکلی بود، کاناپه ها!به مهدی گفتم:سریع این ها را جع کن جاش یک چند تا پشتی و بالشت بگذار این بابا از مبل بدش میاد، فقط هم رو زمین می نشیند! بهاره وماندانا هم با دهان باز ما دو تا رنگاه می کردند که درحال جا به جای کاناپه ها بودیم! وحید هم کلافه دائم دست به کله کچلش می کشید، مهدی هم دائم به بهاره می گفت: این یارو که آمد الکی نخندی سوال مزخرف نپرسی،این یارو خیلی گنده است بعد خدا وجانشینش! این سومی است!
 زنگ زدند همگی دست جمعی رفتیم دم درحیاط در را که باز کردیم، دیدیم علی رضا جلو ایستاده حضرت استاد هم  رویه کولش نشسته بود! پرنیان هم کنارشان ایستاده بود.
بلاخره میدانید که ایشان پیر هستند، البته علت این که رو کول علی رضا نشسته بود این نبود که نتواند راه برود یا مریض باشد! اتفاقا خوب هم راه میروند حتی میتواند بدود! بیشتر این کار یک جور سنت است برای دارو دسته اینا، دوست دارند سوار دیگران بشوند!
علی رضا به همراه استاد از قاب در به داخل حیاط آمد، استاد هم بدون اینکه سلام بکند نگاهی به ما انداخت و به آرامی به شانه علی رضا زد او هم مثل قاطر ایستاد وایشان پیاده شد... بعد اشاره ای به مهدی کرد اون بد بخت هم بی درنگ خم شد وحاج آقا رفت سوارش شد وتا داخل خانه بردش!
خلاصه وقتی در خانه مستقر شدیم استاد ازلای اون همه ریش ومو بلند وسفید لبنخدی محبت آمیز به ما که دورش را گرفته بودیم انداخت!
علی رضا که چهار زانو کنار حضرت استاد نشسته بود نگاهی به جمع انداخت وگفت:حاج آقا پیر معرفت... سینه سوخته راه عشق ،کارهای عجیبی بلدند که میخواهند چشمه ای از آن را به شما نشان دهند.
علی رضا روبه وحید کرد وگفت: یک نخ سیگار بده.
وحید هم دست کرد از جیب پیراهنش  پاکت سیگار را درآورد وبه طرف آنها گرفت زولمکانی بزرگ هم یکی برداشت و خورد! بعد چند دقیقه دیدیم که دارد دودش را از گوشهاش بیرون میدهد!
بعد پرنیان که در طرف دیگر استاد چهار زانو نشسته بود روبه جمع گفت: این اقیانوس علم وادب این دانش آموخته مکتب حضرت مولانا این شاگرد فروید، این شاگردر ممتاز دانشگاه کنیتکت وبلخ وبخارا همه چیز بلد است!
بعد نگاهی به بهاره انداخت وگفت: کلاس زبان میروی، بهاره کمی خودش را جمع کرد وگفت:بله ... که یکدفعه حاج آقا گفت: مبارکه!
 مهدی به من نگاه کرد...!من به وحید...! وحید به ماندانا...! ماندانا به ما...! مابه استاد...! وهمگی به استاد گفتیم: چی!
 که پرنیان زد رو شانه استاد وگفت: نه نه! استاد اینجا شب یلدا است نه خاستگاری( آخه گفته بودم که استاد درچند جا هم زمان می تواند حضور داشته باشند انگاری همون موقع هم در یک جلسه خواستگاری حضور داشته اند ،چای چیزی ریخته رویه شان اتصالی کردند) استاد کمی به این طرف وآن طرف نگاه کرد... وگفت: بله...!
پرنیان دوباره رو به بهاره کرد وگفت: خوب برو یکی از کتابهای زبان را بیاور از استاد سوال کن اون بچه هم رفت کتابش را بیا ورد که امیر علی رفت تو بقل استاد نشست اونهم  بچه است دیگه! تو عالم بچگی شاشید به دامان استاد!
خلاصه چای ونجاست اتصالی استاد را برد بالا... حالا خدا میداند تو مجالس دیگه ای که حضور داشته چیکار کرده...!
دیدم استاد  نگاهی به من انداخت وگفت: این مجلستون چقدر کسل کننده شده...
ودست کرد تو خورجینش ویک لوح فشرده در آورد وبه طرف من گرفت وگفت: این لوح رامیبنی بگذارش در دستگاه اقرا کند... من هم اطاعت کردم.
خوشگلا با ید برقصند...(اندی) حاج آقا هم اول از همه رفت وسط بعد هم دست ماندانا و بهاره را هم گرفت کشید وسط!
این هم از کرامات شیخ ما...
تذکر: به علت نبودن ویراستار کار امکان وجود ایرادتی در متن وجود دارد که پیشاپیش از ادبا و فظلا یی که این متن را خوانده اند  پوزش می طلبم...ویراستارما رفته ماموریت یک جای به نام تلو فکر می کنم نزدیک ایالت کنیکت باشه.. این هم از کرامات ویراستارما...

Saturday, December 18, 2010

خوش بختی،برای جای دیگر...

هوا که سرد شده من یک مقدار بیشتر از قبل دلم می گیرد!مخصوصا این زمستانهای مزخرف چند سال گذشته که نه برفی میاد نه باران فقط همین جوری هوا سرد میشود وباد میاید...
از حق نگذریم مملکت قشنگی داریم ولی حیف که ما آدمهاش شباهتی به این آب و خاک نداریم! جایی که میتوانست مثل بهشت باشد کردیم عین جهنم...!
این روزها اصلا احساس خوش بختی نمی کنم، همین باعث میشود حداقل این فرایند را یکم! فقط یکم! از خود دور احساس کنم...
به کوه عظیمی که مقابلم قرار دارد نگاه می کنم وتکه ابری بزرگ که پشتش قایم شده و گوشه ای از آن پیداست مرا به فکر فرو می برد!
شاید خوش بختی پشت آن کوه زیر سایه آن ابر نشسته باشد!
شاید اگر به آنجا بروم وقتی از مغازه خرید می کنم چیزی که خریده ام بهتر از اینجا باشد! حتا اگر آن جنس از یک کار خانه بیرون آمده باشد،شاید هواش بهتر از اینجا باشد!
خوش بختانه خیلی دورنیست! راحت میشود رفت، خرجی هم ندارد، یک ساعت هم زمان نمی برد، آره همین کار را می کنم...!
انگاری اینجا پشت کوه زیر سایه آن ابر جای بدی نیست! خوراکی های داخل سوپر مارکت هاش هم خوش مزه ترند!
یک جای دنج وقشنگ را میبینم یک نفرهم خوش حال آنجا نشسته، آره خودشه! خوش بختی...
میروم آرم کنارش می نشینم، لبخندی میزند...متوجه میشوم که غریبه نیستم، نگاهی به صورتش میندازم ومی گویم:خوبی،چه خبر؟ نگاهم می کند ، کمی اخم می کند ومی گوید: شکر خدا! ولی خود مونیم، یک دور باطلی شده ما هم افتادیم توش.
دوباره نگاهش می کنم لبخندی میزنم و می گویم: ناراحت نباش درست میشود.
دستم را رویه شانه اش می گذارم، وبه روبرو نگاه می کنم، نه کوهی است نه ابری در پشتش! فقط خط افق را میتوان دید که خورشید درش درحال غروب است...

Sunday, December 12, 2010

کلاغ

در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم، داشتم به نوک درختی که یک کلاغ روی آن نشسته بود و داشت بدجوری قارقار میکرد نگاه میکردم. صداش بد جوری آزارم میداد، خم شدم سنگی برداشتم  وبه  طرفش پرت کردم! خورد زیر پاش، اون هم پرکشید و رفت...
از اتوبوس خبری نبود ، از دور سواری بنز سورمه ای رنگی را که آرام آرام نزدیک می شد و تابش آفتاب تنبل پاییز و شاخ برگ درختان روی بدنه و شیشه های آینه گونش مثل یک موسیقی عاشقانه بدون حضور معشوق بود...
همین جور که به من نزیک می شد آرام ،آرام روبروی من ایستاد. سه تا کلاغ توش نشسته بودند، دوتا جلو یکی عقب، اونی که جای شاگرد نشسته بود شیشه را پاین کشید و نگاهی به من انداخت و گفت: دنبال دردسر نمی گردیم بیا با گفتگو دوستانه حلش کنیم... راستی این دور و برها جایی برای نشستن پیدا میشه؟!
دعوتشان کردم به کافه ای که یکی از دوستانم صاحب آنجا بود، تو راه که داشتیم به طرف کافه حرکت می کردیم چند تا د ختر مدرسه ای را دیدم که مقابل یک آگهی ترحیم ایستاده اند و دارند مرحوم را مسخره می کنند، خدا بیامرز را می شناختم ، فرش فروشی داشت.
مرحوم حاج علی مانده، خدا بیامرز تا وقتی بود میگفت: تا الان که سنی ازم گذشته نگذاشتم کسی مسخره ام کند...! خاک براش خبر نبره!
تو کافه سر یک میز چهار نفری کنار پنجره نشسته بودیم، اونا بیشتر صحبت می کردند، من حرفی برای گفتن نداشتم و بی تفاوت بیرون را نگاه می کردم. می دیدم حاج علی را که خاک براش خبر برده بود از  زور عصبانیت از گورش بیرون آمده بود و با کفن چینی  مارک کربلا عربده کشان دنبال دختر مدرسه ای ها گذاشته بود، و کلاغ ها  که بسته ای را آرم زیر میز نهادند و با متانت خداحافظی کردند و کافه ای را که به آرامی منفجر شد...

Friday, December 10, 2010

سقوط

یاداشت امروز یک بحث نظریست... کمی متفاوت تر از یاداشتهایی که قبلا اینجا ملاحظه کردید! بحث، بحث سقوط است، این کلمه را زیاد این طرف و آن طرف می شنویم. مثلا فلان هواپیما سقوط کرد، صدام سقوط کرد، میر چیز! سقوط کرد، حالا یکی ندونه می گه: همه سقوط کردن الا اینا! بگذریم...در کل این واژه یک بار منفی دارد ولی  در اینجا می خواهم در مورد یک نوع سقوط مثبت صحبت کنم، به طور مثال عرض می کنم خود بنده چند وقت پیش یکی داشتم...! این سقوط برای من از یک سال پیش شروع شد! کلیدش هم از وقتی زده شد که من مجموعه کتابهای خانم کارن هورنای روانشناس آلمانی  را شروع به خواندن کردم و به نظر من مطالعه این دست آثار هم به درد دنیا می خورد هم آخرت! (1. تضاد های درونی ما 2. عصبیت و رشد شخصیت 3. خودکاوی 4 شخصیت عصبانی زمانه ی ما) ایشان درکل به ریشه و علت رفتارهای ناسالم در شخصیت انسان می پردازند، خوش بختانه همه این موضوعات را به زبان تا حد امکان ساده بیان کرده اند.
کلا رفتار غلط ریشه درباورها واعتقادات غلط دارد! جامعه ماهم از این حیث بسیار آسیب دیده و مستعد آسیب های ناشی از این اختلال می باشد. چیزی که این مشکل را تقویت می کند زمینه ها و بستر های تقویت این نوع افکار وپندار وکردار می باشد. به عنوان مثال سیستم آموزش و پروش کشور ما که به حق و به جرات می توان یک سیستم مخرب به شمار آوردش ...!در اینجا هم قصد باز کردن این موضوع را ندارم زیرا در این مغال نمی گنجد.
این اشتباه هم پیش نیاید که منظور از باورهای غلط  یک سری افکار به فرض مذهبی یا مربوط به فلان دسته سیاسی یا فلان کسک می باشد . نه منظور یک کلیت است این باورها میتوانند خیلی پیش پا افتاده و دم دستی باشند، ولی در کل ساختمانی را می سازند به نام شخصیت، وقتی شخصیتی بنایش یک نظام باورهای غلط باشد در انتها هم چیز جالبی از آب درنمیاید و در مواقعی خطر این پدیده زیاد می شود که اصرار بر این نوع شخصیت و رفتار بشود. جایی که تعصب وغرور باهم دست به یکی کنند!
در کل یک سال اخیر برای من پر بود از اتفاقات ومفاهیمی که مرا به این نتیجه می رساند که درمورد خیلی چیزها اشتباه  فکر میکردم... درکل مجبور شدم یک تجدید نظری در نظام  باورهایم بکنم که تاالان هم ادامه دارد ،چون بعضی وقتها به یک مورد غلط برمی خورم ولی جایگزین درستش را پیدا نمی کردم! وهمین موضوع باعث طولانی شدن این امر می شد.
اینجا شاید این پرسش به ذهن تبادر کند که خوب! اینها مشکلاتی است که طرف برای خودش داشته به بقیه چه دخلی دارد؟!
اتفاقا بحث همین جاست، به علت حجم عظیم باورهای نادرست در جامعه ما و بستر صرایت آن در ابعاد وسیع این مشکل عمومیت پیدا کرده و برای هر کس در هر قشر وطبقه ای بلقوه جود دارد، روشنفکر، دکتر، کارگر، کارمند، دانشجو، مذهبی، لایئک  هم نمی شناسد یک جور مرض است!
حال من می گویم اگر فرایندی به هرشکل ایجاد شود که فرد متوجه مجموعه باورهای غلطی که تشکیل دهنده بخش بزرگی از شخصیت وی شده بشود ودر صدد تغییر آن براید
خواه ناخواه آن شخصیت زمین می خورد! ولی این را هم بدانیم بچه تا زمین نخورد بزرگ نمیشود. این موضوع خودش یک جور سقوط است اما نه یک سقوط منفی بلکه سقوطی برای پرنده ای با بالهایی از جنس جهل و پر گرفتن سیمرغی از جنس زندگی ونشاط!
پس به امید سقوط هرچه زود تر شما عزیزان در آینده ای نزدیک...

Monday, December 6, 2010

عاشق شدن چه آسان...

وسط کوچه به یکی از درختهای سروی که ردیف دردو طرف آن  صف کشیده بودند تکیه کرده بودم .از پشت نرده ها خانه را که وسط باغ بود می دیدم پنجره آشپزخانه دقیقا روبروی من 
قرار داشت ودور برم پراز برگ بود،به پهنه وسیع آسمان آبی نگاه میکردم که کلاغها درش جولان میدادند وصدای غارغارشان وسط ظهرو بوی قورمه سبزی که از آشپز خانه میامد بیشتر این حس مات ماندن ظهر پاییز را در من تقویت میکرد!هرزگاهی ماندانا را میدیدم که با موهای تازه رنگ کرده اش میاد سر قابلمه ویک چیزی اضافه میکند یا غذا را میچشد بعضی وقتها هم سر کله آقامهدی پیدا میشد که میامد و ماندانا را از پشت بقل می کرد،امیر علی هم تو باغ یک گوشه ای برا خودش پیدا کرده بود وبا بیلچه کوچکش مشغول خاک بازی بود...ولی بیشتر حواسم به وحید بود! درباره این آدم همین قدر بگم که، 29سال دارد کاملا تاس با صورتی نسبتا گوشت آلو و همیشه هم وقتی به چیزی نگاه میکند چشمهایش را تنگ میکند انگار که اخم کرده. این بابا یک ماشین هشت سیلندرامریکای هم دارد، کشتی است برا خودش! ماهی یک بار هم میاوردش وسط کوچه ودل روده ماشین را  میریزد بیرون در این مواقع هم یک لباس کار دارد که شبه لباس خلبانهاست، وقتی آن را می پوشد خیلی جالب میشود. دیدنش لای اون همه آچار، پیچ مهره، و... وسط کوچه تو این حال هوا با آن دقتی که برای سرهم کردن این ماشین قول پیکر به خرج میدهد با آن قیافه اش بیشتر شبه یک معرکه بزرگ اما آرام می ماند!
هروقت این بساط راه میفتاد ترجیح میدادم بیایم وساعت ها تماشا کنم...پالتوم رو دور خودم پیچیده بودم وهم چنان به درخت تکیه داده بودم وبه این بساط نگاه میکردم وبیشتر در این حس مات فرو میرفتم...
به سر کوچه نگاه کردم بهاره رو دیدم که همراه دوستش (یک پسره!) داشتن قدم میزدند انگار تازه از مدرسه تعطیل شده بود. نگاهی به وحید انداختم اونهم درحالی که داشت یک قطعه فلزی گنده را، یک چیزی شبیه جعبه دنده بود و در توده ای از گریس فرو رفته بود  با بنزین پاک می کرد و زیر جولکی مثل سگهای بول داگ به آنها نگاه میکرد...
گفتم: وحید؟ این پسره رو میشناسی
گفتآره، بچه بدی نیست
گفتمآخرش مهدی می فهمه شر میشه
گفت: نه! طوری نیست، مهدی میدونه! ولی به روش نمیاره،نه اینکه بی خیال باشه! دورا دور حواسش هست... و دوباره شروع کرد به ور رفتن با آن قطعه فلزی، پس از چند ثانیه دوباره سرش رو بلند کرد و گفت: بلاخره اینها هم جوانند...عاشق میشن، آدم تو زندگی نیاز به عشق داره، مثلا من عاشق این ماشینم... دوباره مشغول ور رفتن با آن قطعه شد 
دیدم بهاره داره میاد سمت ما پسره هم رفت، وحید سرش رو دوباره بلند کرد و بالحنی که درش عجله وخنده بود گفت: آدم عاشق میشه دیگه...!
بهاره من راکه دید لبخندی زد...خدایا این دختر چه قدر قشنگ لبخند میزند مثل مادرش...به طرفم دوید ومثل ماهی لیز خورد تو بغلم من هم محکم بغلش کردم و بوسیدم گفتم: کجا رفته بودی شیطون! ... با اون چشمان قشنگ عسلیش نگاهم کرد وگفت: از کلاس برمیگشتم! به قول خودت که میگی یک دور با طلی شده ما هم افتادیم توش این کلاسها هم برای من شدن یک دو باطل...
ناگهان دیدم یک صدایی مثل زوزه سگ داره میاید! وحید را دیدم در حالی که دستش داخل آن جعبه فلزی بود صورتش را به طرف ما گرفته ودهانش را تا بنا گوش باز کرده ودارد مثل سگی که کتک خورده باشد زوزه میکشد از درد رنگش بنفش شده بود !
گفتم:چیه؟!... درحالی که کله کچلش را در هوا تکان میداد با آن لباس خلبانیش مثل این خلبانایی شده بود که از دست موشک در میروند ولی کار از کار میگذره و موشک بشان فرو می رود وبعدش شروع میکند به جیغ زدن... رفتم جلو دیدم بله دستش رفته آن تو گیر کرده! بهش گفتم: چطوری دستت را کردی این تو؟دیدم هنوز داره کلش رو تو هوا تکان میده ومیگه: گاز گرفته! داره فشارمیده... گفتم: ابله! مگه سگه که گاز بگیره بعدش فشار بده...خلا صه این قدرجیغ کشید که مهدی، ماندانا هم آمدند بالا سر ما... بهاره هم داشت گریه میکرد! وای خدا که چه قدر این دختر ما قشنگ گریه میکنه مثل مادرش 
آخه ماندانا هم از این عرعر کردن وحید حسابی ترسیده بود
آقا ما هم آمدیم یک کاری برای خلاصی این بدبخت بکنیم! دست کردیم آن تو. دست ما روهم گاز گرفت، فهمیدم وحید راست میگفت... گازگرفت! بعدش هم شروع کرد فشار دادن... من هم شروع کردم کله ام را درهوا تکان دادن مثل شهرام شپره در کنسرتهاش...
سرتون را درد نیاورم...در کمال ناباوری دیدم که جعبه دنده فلزی دارد  ما دو نفر را نگاه میکند وبا بد جنسی تمام میخنده ومیگه:عاشق شدن چه آسان! آدم شدن چه مشکل
خلاصه هرچی خواهش وتمنا کردیم قبول نمی کرد  ما دونفر را ول کند... بعد اینکه مهدی کلی باهاش صحبت کرد، قسم حضرت عباس(ع) که ماندانا بهش داد، گریه بهاره... به یک شرط قبول کرد...!
کات شد به این صحنه که... داخل خانه سر میز نشسته بودیم آقای فلزی هم سرمیز نشسته بودن و درحالی که داشت با آقا مهدی خوش وبش میکرد بهاره هم براش خورشت قورمه سبزی می کشید...من باوحید داشتیم با دست چلاق برا خودمون  غذا می کشدیم